رضا قليخان هدايت
920
مجمع الفصحاء ( فارسي )
260 سوزنى سمرقندى نامش شمس الدّين محمد بن على از قريهء كلاش سمرقند بوده خوشطبع و هزال و هاجى و بذلهگوى شده سينهء شعراى معاصر خود را به خدنگ هجا خسته و بازوى سخنورى همگنان را به رشتهء طعن بسته به سوزن طيبت دهان فصيحان را دوخته و به آتش ظرافت خرمن شاعران را سوخته گويند در جوانى عاشق پسر خياطى شد و به هواى او خياطى پيشه كرد پس از آنكه طبعش به شاعرى مايل آمد سوزنى تخلص گزيد علىاىحال در خاتمهء عمر از اهاجى ركيكه تايب و به صحبت اعاظم رسيده ارادت حكيم سنايى را گزيده نعت و منقبت گفتى و به منقبت فكرت گوهر مواعظ و حكم سفتى دوازده هزار بيت ديوان دارد كه نيم آن هزلست در سنهء 562 وفات كرده بعضى از اشعارش قلمى مىشود . من قصائده بگرد عارض آن ماهروى و چاه زنخ * سپاه زنگ درآمد بسان مور و ملخ ز چاه عشق برآمد دلم به عقل چو او * به مشك سوده بپوشيد چاه ساده زنخ زدم به عشق رخش پيش ازين هزار نوا * كنون ز خال و خطش مىزنم هزار آوخ به دود دوزخ پوشيد عارض چو بهشت * بهشتيى كه دلم را نموده چون دوزخ گلرخانش رخانش ز مشك سياه خالى داشت * چه جرم كرد كه گل خار گشت و خال آژخ چو طوق فاخته خط بركشيد و ز خط او * رميده شد دل من همچو فاخته از فخ در اظهار ندامت از لهو و لعب مأمور امر حق بده بايست مرمرا * من گوش برنهاده بداد و ده امير مدح وزير گفتم و سلطان و يافتم * روزى ز كارخانهء سلطان بىوزير آگه شدم كه خدمت مخلوق هيچ نيست * هست از همه گريز و ز اللّه ناگزير داراى آسمان و زمين خالق البشر * كز وى به ماست آمده خير البشر بشير